دو شعر از الکساندر ووازار
بازگردان آسیه حیدری
وطن من
آمده از بذر پاشی های سبز
وطن من معلول حادثه ، گذشت ، شکست
وطن دلهره و طغیان وطن من
وطن رنج و نور های بی رمق
فدا شده ی میثاق ها
سخنان سوزان
وطن من عبور کرده از خون رعد
سرخ از بی شکیبایی
سفید از خشم
وطن غصه و صدای زنجیر
لمیده بر شیروانی قرون
وطن من
...........................................................
صدای شاعر
نگاه نشانه
شراب را در باد منتشر کردند
برادرانه می لرزد زمین
چرا که گردباد
فریاد هامان را می برد
و فریاد هامان درخت ها را
لرزان بر هر شاخه
از کلماتِ عبور
حالا دیگر لباس باید بپوشانیم
بر تن واژه هامان
لباس بپوشانیم
بر تن ترانه هامان
و دنباله ی طنین ترانه ها را
لباس باید بپوشانیم
بر تن همه ی کار هامان
از هم آغوشی زلالی های ماندگار
وطن من
آمده از بذر پاشی های سبز
وطن من معلول حادثه ، گذشت ، شکست
وطن دلهره و طغیان وطن من
وطن رنج و نور های بی رمق
فدا شده ی میثاق ها
سخنان سوزان
وطن من عبور کرده از خون رعد
سرخ از بی شکیبایی
سفید از خشم
وطن غصه و صدای زنجیر
لمیده بر شیروانی قرون
وطن من
(فرا،گفت،تار)
وزن
در مرز هجاها می ماند
و
زن
پیر
پیرایش می کند
پشت آیش
پرچین،پاچین اش
صفحه،صفحه
جنین سبز
جن
ناس
می زاید
مرد
ویرش می گیرد
زن
ویرایش
(آیش)
و جنین
مراعات می کند
نظیرش را
دردش می گیرد سپیدار
سپید می گوید
لای ساقه های قاف
قافیه
قافیه
درد می شود مرد
زن
فرا
گفتار می شود
فرا گفت تار می شود
یک
ب
ی
ک
زایمان می کنیم
زمان
من
زمین
زیر شاخه های شعر
...............................................
حلقه را که پس داد
مرد
هر ناشتا
از لای سبیلش
دردهایش را
حلقه
حلقه
حلقه
پتک میزند.
امضا کرده ام من
خاک شخم زده ای را
که خون می ریزد از شیار های روشن و بی رحم شعر هایش
امضا کرده ام من
بر بام هایی از خاک رس
به نام هایی بکر و نو
و چاودار در دستان بینوا گذاشته ام
شکنجه ای چند صد ساله در شراره ای بی جان
و برای وطنم راهی گشوده ام از مهر
میان کهریزی از لعنت و رسوایی
الکساندر ووازار برگردان : آسیه حیدری شاهی سرایی
عشق گفته ام
آزادی گفته ام
و تمام تنم پهن می شود :
صخره ی شیب داری که از آن
ریشه ها می لرزند در خون تبار
عشق گفته ام و جنگل ها در لباس تکه پاره ی ماندگار کودکی
همیشه لرزان
آزادی گفته ام و سنگ پر می شود از خارایی
و صدای من دره ها را تا هماره در می نوردد
آزادی گفته ام و وطن باز وطن می شود :
زمین خاکبرگی درخور بر کلامی زاینده
چند شعر از شاعر سویسی الکساندر ووازارد .زیر چاپ
تهدید ها اگر خاموش کنند ، زخم را
آرامش ، پنهان کند اگر خون را
سایه ، اگر پنهان کند دشنام را
از این پس باید که بداند شب
چه ترانه هایی بلعیده می شوند
و چه صورت هایی که سرانجام سیاه
...............................................................................
ما ایستاده ایم و دیده ایم خیانت سنگین گوشان را
سهل انگاری هاشان را
بی خیالی نوشندگان نیرنگ را
در سایه ی پرچم ها شان
یکروز خواهم دید
خیانت میکنند لال ها با چشم های خالی شان
و لنگان بسته به زنجیر برتری
و نوشندگان رای ها
خوار وبی کس در باد
le mot
à travers le moment
à travers la lettre
je glisse
les salutations habituelles
flaner
goute
à
goute
pustule charboneuse du baiser
blanc
sur les joues de ligne
à
ligne
la fete des sons
bas
haut
clique
claque
la taux feminin de la verou de porte en bois
pleurs cours
ligne à ligne
point point point
les poèmes sans parols
les paroles rabatus
mes marmonements
crie le silence
les miettes du papier et
froissé dans la gorge
quelques lettres et
(?)un point de
traduit par Assiye heidari shahi sarai
ترجمه شعر (نامه ی بی مخاطب)
لای نامه
می خزم
حرف حرف
پرسه
حال و احوال همیشگی
چکه
چکه
سیاه زخم بوسه
سفید
روی گونه های
خط
به
خط
بزم صوت هایِ
زیر
بم
سرفه ی زنانه ی کلون
گریه می دود
سطر
سطر
نقطه نقطه نقطه
شعر های بی کلام
واژه های کال
مِنُّ و مِنِّ مَن
جیغ می کشد سکوت
ریز ریز
ریز ریزِ
کاغذ و
مچاله در گلوم
چند حرف و
یک علامت سوال.
این بار xyz32
آدم
xz32
که البته یک قطعه اش کم است
حوا
همین قدر بس است
که هابیل قابیل را delete
بعد یک هسته ی اتم
تا حوا غافل شود
و هبوط پیش پلیش سر بخورد
حالا xyxyz
سی و نمی دانم چند ...
شیطان هم بماند
این هم یک شعر بی دفتر
تا من به بهشت نروم
تا تو به جهنم بروی
به درک!
حالا یک وبلاگ می آفرینم
کلیک کن
دلت وا می شود www
دات دات دات

